تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - درعملیات رمضان چه گذشت(2)
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی
     روز ها برطبق معمول کلاس های تئوری وعملی بود وشب ها تمرین رزم شبانه .یک شب فکر می کنم آخرین رزم شبانه ی مابود که شب درحدود سه چار ساعت راه رفتیم.سرانجام یک جا فرمان ایست دادند وجناب سرهنگ ازموانع پیش

روصحبت می کرد ومی گفت که دربین راه مین هایی وجوددارد که ما باید ازآن ها رد شویم .ناگهان درتاریکی شب سربازی باصدای بلند گفت:«جناب سرهنگ اون مین ها چاشنی هم دارن».همه زدند زیر خنده.جناب سرهنگ گفت:« بلند شو بیا این جا تابگم چاشنی دارند یانه.»نزدیک اذان صبح بود که به قرارگاه بازگشتیم وبعد ازنماز همه خسته وکوفته گرفتیم خابیدیم.

   یک  روزدستوردادند که باروبندیل را جمع کنیم .به سربازان کمک کردیم همه وسایل رایک جا تل انبار کردیم بعد ازظهر ماشین های ایفا درقرار گاه به  صف شدندهمه ی وسایل رابار ماشین ها کردیم.تانکر های آب راپشت ایفا ها بستیم .لشکر 77 به طرف خط حرکت کرد.آفتاب خسته وکوفته را ه غروب رامی پیمود .درراه یکی اززاغه مهمات های ایران رازده بودند.ترکش های سرخ تااوج آسمان می رفتند وسپس ،بعد ازآن که خنک می شدند.راه زوال رامی پیمودند ودرنزدیک ایفا های درحال حرکت به زمین می خوردند.

    ازایستگاه حسینیه ماشین ها به طرف مرز حرکت کردند.چون به خط نزدیک شدیم آفتاب خود راچون سربازی خود آلود پشت خاکریز ها پنهان کردوشب بی مهابا همه جارادرسیاهی خود پوشاند.خیلی آرام وبی سروصدا مارابه پشت خاکریز هدایت کردند.درسکوت شب نماز ودعا خاندیم وخابیدیم.

    روز بعد همه ی کسانی که پشت خاکریز بودند آماده می شدند.از صبح هرکسی به کارخود مشغول بود.بعضی اسلحه پاک می کردند.عده ای به شستن لباس وغسل شهادت مشغول بودند.یکی قرآن می خاند ویکی دعا.همه درخود فرورفته بودند.نزدیک ساعت 2 بعد ازظهر بود آقای چراغی وپیر مردی ازکاشمر که سواد نداشتند.کتاب دعایی دردست کنار من نشستند گفتندتادعای توسل برایشان بخانم.شروع کردم وآن ها باصدای بلند یاوجیهاً عندالله ،اشفع لنا عندالله می گفتند. این نیایش ها درآن هوای تفتیده دل هایمان راخنکای خاصی می بخشید.

   آفتاب خیلی زود غروب کرد.وآفتاب عمر چه زود غروب می کند.تاوقتی درخانه درجایی خنک وبی خطر آرمیده ای خیال  می کنی همیشه هستی.اما درآن غروب همه پایان عمر خود رابه چشم می دیدند.آن سوی خاکریز مرگ ایستاده بود.مرگ دری است به جهان دیگر.جهانی که هرگز ندیده ایم.آن سوی خاکریز قلمرو مرگ است.معلوم نیست چه کسانی خاهند رفت وچه کسانی خاهند ماند.درآن تاریکی شب بعد ازنماز وشام همه بی سروصدا به خط شدیم.وآماده ی رفتن دردل تاریکی بودیم.فرمانده گردان پشت بیسیم منتظر بود.ناگهان یازهرا برزبانش جاری شد ودسته ی یک اززیر قرآن به آن سوی خط سرازیر شد.گلوله های سرخ تک وتوکی ازخط عراقی ها شلیک می شد.وازروی سر وازدم گوشمان ردمی شد .هرازچند گاهی خمپاره ای ناله کنان ازروی سرمان می گذشت ومارازمین گیر می کرد.هی که بیشتر راه می رفتیم شلیک گلوله وخمپاره شدت می گرفت .منورها لوپ لوپ کنان درآسمان بازمی شدندومانند چراغی همه جاراروشن می کردند.آسمان ستاره باران بود وسرانجام...

    به میدان مین که رسیدیم پشت میدان مین همه ی نیروها دراز کشیدند وتخریب چی ها مشغول بازکردن معبر شدند.عراقی ها فهمیدند.ازهر طرف مارابه گلوله بستندچهار لول ها برروی خاکریز عراقی ها می غریدندوخمپاره ها قدم به قدم می زدند.تیر هاوترکش های سرخ سراسربیابان رادربرگرفت .صدای فریاد بچه هایی که زخمی می شدند بلند می شد .یکی یاامام حسین ودیگری یاامام زمان فریاد می زد.یکی دادمی زد سوختم.آرپی زن ها سنگر های تیربارها وچهارلول های عراقی رانشانه رفتند.وباتلاش وفداکاری توانستند تاحدی ازحجم آتش آن ها بکاهند.چون کمی آتش فروکش کرد فرمان حرکت داند.یکی درلبه ی میدان مین ایستاده بود ومی گفت از وسط باند قرمز حرکت کنید درحدود یک متر معبر بازشده بود.میدان مین خیلی طولانی بود.درکنار میدان مین جای جای بچه ها افتاده بودند.بعضی ها جان داشتند وناله می کردندوبعضی ها آرام خابیده بودند وخونشان بر زمین جاری شده بود،به احتمال زیان همان تخریبچیانی بودندکه درآن باران تیردرحین بازکردن معبرگلوله قلبشان راشکافته بود.بچه ها درمعبر خیلی ازدحام می کردند وگاهی بی احتیاطی یکی باعث می شد تاپایش ازباند بیرون رفته وصدای مهیب یک مین زمین رابه لرزه درآرود وعده ای رابه زمین اندازد.درآخر میدان مین کانال عمیقی حفر کرده بودندبچه ها خود رابه کانال می انداختند وبه کمک هم بیرون می آمدند.وقتی من بیرون آمدم دست چندتایی راگرفتم وبیرون کشیدم.ناگهان دیدم یکی ازآن ها علی رضااست گفتم خوشحالم که زنده ای وبلافاصله خودرا به پشت خاکریز عراقی هارساندیم تا درتیررس نباشیم.خط کاملاً شکست خورده بود وسنگر های عراقی توسط گروه خط شکن همه درآتش می سوختند.هنوز اذان صبح نشده بود که صدای الله اکبر خط عراقی ها رادرهم پیچید فرمان دادند تا دشمن راتعقیب کنیم .به طرف سنگر های تانک ها رفتیم.وشلیک کنان جلو می رفتیم.درپشت یک سنگر تانک سه سرباز عراقی نشسته بودند.خیلی التماس می کردند.الموت الصدام می گفتند.مادوره شان کرده بودیم.خیلی دلم به حالشان می سوخت.خیلی التماس می کردند که نکشیمشان ولی ناگهان دست یک نفر برروی ماشه رفت وآرام برروی زمین دراز کشیدند.گویی پتکی رابرسرم کوبیدند.این ها هم مثل ما جوانانی بودندکه مادرانی چشم انتظار برگشتشان بود.ولی اینک این جا بی گنا هی برخاک افتادند.وشاید همین جا خاک شوند وباد هم سراغی ازآن ها برای مادران چشم به راهشان نبرد.ای جنگ! مرگ برتو.چراانسان دنیای به این بزرگی را این گونه برخود تنگ می کندومادران به سوگ جگر پاره هایشان می نشاند.

     دیگر سپیده زده بودگوشه ای تیمم کردم ونمازی ازسردردخاندم.بچه ها هرکسی درگوشه وکناری بی هدف تیری به طرف عراقی ها شلیک می کردند.نزدیک طلوع آفتاب نفر بر ها وتانک های ایرانی ازپشت سرما وارد محدوده ی دشمن شدند(درجنگ ها نفرات درپناه تانک ها پیشروی می کنندولی درجنگ های ما برعکس)یک نفر بر چون میدان رافراخ دید دربیان گردوغبار راه انداخت وگازرابه طرف عراقی ها گرفت. ناگهان درصد متری من یک آرپی جی به آن خورد وآتش گرفت.بچه ها ازداخل آن بیرون پریدند وبعضی ها آتش گرفته بودند وهمان جور فرار می کردند.

      فرمان برگشت به خاکریز رادادند.آتش عراقی ها خیلی زیادبود .من خودم رابه کانالی انداختم ودرحدود یک کیلومتر تاخاکریز دویدم وخودم رابی اعتنا به همه چیز به کا نال روی خاکریز انداختم احساس کردم که زیر پایم نرم است ونگاه کردم دیدم روی یک مرده ی عراقی هستم. خط خیلی طولانی بود وبیشتر بچه ها زخمی وشهید شده بودند.راه همان کانال رادرپیش گرفتم تاکسی راپیداکنم .یک سرباز ایرانی رادیدم که ساعت های مرده های عراقی رابازمی کندوجبیب هایشان رانگاه می کند.کانال بوی گوشت کباب شده می داد.بلافاصله به یک عده کشته عراقی برخوردم بعضی افتاده ویکی به صورت چمباتمه سوخته بود.راه راادامه دادم .یک بسیجی رادیدم که ترکش به گردنش خورده بود ومثل چاقو آنرابریده بود وپوستش به بدنش بند بودوپیشانی بند یاحسینش به دور کلاه آهنی اش بود.جلو رفتنم دیم دستی افتاده است.جلو رفتم دیدم یک رزمنده ازناحیه ی باسن پاهایش ازبدنش جداشده است.جلو رفتم کلاهی سوراخ سوراخ دیدم.گفتم وای به حال آن سری که داخل این کلاه بوده است.کانال پربود ازدست افتاده، پای جداشده، بدن های پاره پاره وروده های بیرون ریخته .های ی ی ی ی این جا صحرای کربلااست.

    کم کم نیروهای پراکنده ونیروهای جدید خود را به پشت خاکریز می رساندند.دیدم یکی ازبچه ها ی دسته ی علی رضا کارت جنگی پاره پاره ای دردست دارد وگریه می کند گفتم: مال کیه ؟ گفت مال اولیا زاده است .جوری تکه تکه شده بود که حتا کارت جنگی اش درجیبش پاره پاره شده بودباخود می گفتم دیشب دست علی رضاراگرفتم وازکانال بیرون کشیدم .مطمئنم که تاآن زمان زنده بود بعدازآن هم شدت جنگ آن چنان نبود که بلایی به سرش آمده باشد.همین الان پیدایش می کنم.یکی راازپشت شبیه علی رضا می دیدم میدویدم به صورتش نگاه می کردم می دیدم که نیست وناامید می شدم غلام رضارادیدم گفتم: توعلی رضارو ندیدی  گفت: نه. عده ای ازهم دسته ای هایش رادیدم وپرسیدم، هیچکس خبری نداشت.آفتاب بالا آمده بود ازعطش له له می زدم وگردان به گردان دنبال علی رضا می گشتم.نزدیک ساعت یک بعد ازظهر بود بریدم ودرجایی نشستم.ناگهان مادرش جلو چشمم مجسم شد وگفت :کو علی رضا ؟جوابی نداشتم.صدایم راانداختم وبه شدت گریه کردم .مگر می شود دوستی راکه ازکوچکی دریک کوچه باهم بزرگ شدیم.الک دولک بازی کردیم،تیشله بازی کردیم .روی دختر های محل به سروکله ی هم کوبیدیم ،به این راحتی من ازدست بدهم.قیافه ی علی رضا جلوم مجسم شد گفت :اکبر اگه ببینم به مرضیه نگاه چپ کردی خودت میدونی.آی ی ی همین دیروز یود که بامن قهر شده بود ولی چون تلمبه پیدانکرده بود دوچرخه اش راباد بزنددوباره برگشت وباخجالت گفت :اکبر ناسوس نداری؟اما الان علی رضا نیست .شاید جایی افتاده .شاید مثل همین ها تکه تکه شده وتکه هایش راجمع وداخل کیسه کرده اند وبرده اند.مگر می شود من بدون علی رضا برگردم .بدون اوچه جور تنهایی به مدرسه بروم .ازخجالت آب می شوم.ویلان وسرگردان می گشتم ،غلامرضا مرادید یک لیوان شربت ازتانکری جاکردوبرایم آورد .حتا یک جرعه ازگلویم پایین نرفت.





نوع مطلب : خاطره های جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:55 ق.ظ
I'm more than happy to discover this web site. I wanted
to thank you for your time for this particularly fantastic read!!

I definitely enjoyed every part of it and i also have you saved to fav
to see new things in your website.
دوشنبه 5 تیر 1396 09:52 ق.ظ
First of all I want to say excellent blog! I had a quick question that I'd
like to ask if you do not mind. I was interested to find out how you center yourself and clear your
mind before writing. I have had trouble clearing my mind in getting my ideas out there.
I do take pleasure in writing but it just seems like
the first 10 to 15 minutes are generally wasted just trying to
figure out how to begin. Any suggestions or tips? Thank you!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 05:39 ق.ظ
Do you mind if I quote a few of your posts as long as I provide credit and sources back
to your blog? My blog site is in the very same niche as yours and my visitors would certainly benefit
from some of the information you provide here.
Please let me know if this ok with you. Thank you!
جمعه 25 فروردین 1396 02:26 ب.ظ
Hi to all, the contents existing at this website are genuinely awesome for people experience, well, keep up the nice
work fellows.
شنبه 5 بهمن 1392 05:42 ب.ظ
سلام عزیزم خوشحالم هر روز وبلاگتو به روز می کنی دلم می خواد هر روز بهت سربزنم بیا آدرس وبلاگتو تو سایت من ثبت کن تا آدرستو داشته باشم بهت سربزنم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :