تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - درعملیات رمضان چه گذشت(3)
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی
    بعداز ظهر شده بود ناامید شده بودم .راه افتادم تاآخرین تلاشم رابکنم .اشک می ریختم وراه می رفتم .به صورت همه زل می زدم.ناگهان ازدور دیدم یکی مثل علی رضا می آید.گفتم : علی رضا خودت باش .به طرفش دویدم خودش بود

گرفتم چهره اش رابوسیدم گفتم: مرد حسابی کجایی من نصف جان شده ام.نمی دانستم بخندم یاگریه کنم.

     تانزدیکی های غروب گردان هاخودشان راجمع کردند.جای گردان مامشخص شد.دسته ی ما ودسته ی علی رضاشان کنارهم بودیم .فرمانده دسته ی آن ها شهید شده بود ودل ودماغ نداشتند.آن شب رادرکنارمرده های عراقی تخت گرفتیم وخابیدیم.حتا صدای یک گلوله فضای بیابان آلوده نکرد.هیچ گاه درطول عمرم چنان خاب راحتی ندیده بودم.صبح زود به نماز بلند شدیم .خستگی ام کاملاًبرطرف شده بود.آن روز ازدوطرف آتش هایی ردوبدل می شدوگردان های زرهی آمدند وپشت خاکریز برای تانک های خودشان سنگر درست کردند.تادرموقع لزوم ازبچه ها پشتیبانی  کنند.بعد ازظهرآن روز آتش شدید شد.دمدمه های غروب آفتاب زبانه های سرخ آتش کاتیوشاهای عراقی آسمان تاریک راروشن کرد.کاتیوشاها زوزه کشان برسر نیروهای ما فرود می آمد.تاچهارساعت صدای تیر وترکش درهم آمیخته بود.ونور انفجار توپ وکاتیوشا شب رابه روز تبدل کرده بود.زمین می لرزید وصدای گریه ی زخمی ها ازهرطرف بلند بودکه امدادگررا صدامی زدند.جاجرمی نامی بی سیم چی گروهان ما از لشکر 77 بود.نمی دانم کجا غیبش زده بود .جناب سروان ناراحت به دنبالش بود.پیدایش کرد وشروع به کتک زدن کرد.هی داد می زد احمق به من میگی خر دراین گیر ودار کدوم گورفته ای .آتش توپ خانه کمی فروکش کرد .من به خیال این که کمی چرت بزنم درازکشیدم نمی دانم کی خابم برده بود .احساس کردم تیرهایی وز وز کنان کنارم به زمین می خورند چشم بازکردم دیدم غوغااست.دشمن پاتک زده است وازدوطرف جویبار آتش جاریست من هم درتاریکی اسلحه رابرداشتم وبه طرفی که اطلاعات عملیاتی ها نشان می دادن تیر اندازی می کردیم تااینکه سپیده  ظاهر شد .ودرروشنی سپیده ونور انفجارها تانک های عراقی دیده می شدند که تانزدیکی ما آمده بودند.آرپی جی زن ها وکمک آرچی زن ها  خودشان راجلووبه طرف تانک ها کشیدندندوتک تیراندازها وتیربارچی هاباآتش خود آن هاراپوشش دادند.نزدیک طلوع آفتاب بسیاری ازتانک ها آتش گرفتند.دود همه جای بیابان راپرکرد.تانک ها ناگهان منفجر می شدند وتکه هایشان تااوج آسنان می رفت.بعضی ازتانک ها رابچه های ما به غنیمت گرفتند ومن باچشم خود دیدم که درآن باران تیر وآرپی جی دوعراقی برگشتند وتانکی راسوارشند وبردند. وهیچ گلوله ای به آن نخورد.

     آن روز هم به شدت خسته بودیم.حوصله ی خوردن ونوشیدن نداشتیم همان جا درسنگر های عراقی کنار مرده هاشان دراز کشیدیم.شب بعد شب آرامی بود.به نوبت نگهبانی دادیم تاصبح شد.بوی تعفن همه جاراپرکرده بود دیگر نفس کشیدن امکان نداشت .بدن مرده های عراقی پر مورچه شده بود ومورچه ها به ردیف ازسوراخ دماغ هاشان به دهانشان سرازیر می شدند.جای بریدگی ها پرکرم شده بود.وازبس که کرم ها زیاد بودند ازبدن هایشان به بیرون می زدند.آن روز رااختصاص به دفن عراقی هادادیم.درکنار هرکدام چاله ای به اندازه ی نیم متر می کندیم وباسر بیل آن ها را به چاله می غلطاندیم وسپس خاک می ریختیم.گاهی دریک سنگر پنج نفر مرده بودند که سنگر ها رابرروشان خراب می کردیم.مشمولان لشگر77باهم شوخی می کردند وسراغ دوستانشان راازهم می گرفتند.یکی می گفت :هی اون فلانی ناکس شانس آورد که زخمی شد؛رفت بیمارستان باپرستاراحال می کنه .دیگری می گفت: فلانی رادیده بودی نامرد کِلاشو گذاش توساق پاش خودشو زخمی کرد که به عقب برگرده.یکی گفت: کار خوبی کرد اینجامی موند چی کار می کرد سرانجام می مرد،یک ماه دربیمارستان می خابه بعد هم حالش خوب میشه میره خونه .

      خلاصه تا بعد ازظهر آن روز توانستسم عراقی هارادفن کنیم وکمی ازبوی تعفن بکاهیم.هیچ روزی به اندازه ی امروز برایم سخت نبود.درگیری نبود.خط آرام بود. ولی غوغایی درون مرافراگرفته بود.انسان هایی ازجنس خودم را به راحتی زیر خاک می کردم،درحالی که بدن هاشان پر ازمورچه وکرم شده بود.به همین راحتی .این ها تاهمین چندروز پیش نفس می کشیده اندوزنده بوده اند.آرزوهایی دردل داشته اند.پدران ومادرانی دارند که مثل پدران ومادران مابرای زنده ماندن وبرگشتنشان دست به دعا برداشته اند.به معاد فکر می کردم وباخود می گفتم این جسد های پرازکرم روزی اززیر همین خاک ها بیرون خاهند آمدوآیا چنین خاهد شد.بی اگر نبوده است که قرآن در بسیاری ازآیه های خود به توضیح معاد پرداخته است.ابراهیم ازخدامی خاهدتازنده شدن مردگان را به او نشان دهد تابه یقینش افزوده شود.درجایی دیگر پیامبری بادیدن ویرانی های به جامانده باخودمی گوید این ها چگونه زنده خاهند شد ؛خداصدسال می میراندش وسپس زند می کند ومی گوید:کَم لَبِثتَ(چه مدت ایجا بوده ای) ؟ می گوید :یَوماً اَو بعضَ یومٍ(روزی یا نصف روزی)ازطرف خدا به اووحی می شود که صدسال دراین جا مرده ای آن استخان ای خرتواست وآن غذای تواست برایت تازه گردانیده ایم تابخوری .برروی کیسه ای پر ازخاک تنها نشسته بودم.درزیر آفتاب غمگین بعد ازظهربعد ازدفن کُشته ها به فکری عمیق فرو رفته ،به یاد کتاب «آری این چنین بودبرادر» مرحوم شریعتی افتاده بودم،که بابرده های سازنده ی اهرام ثلاثه درمصر درد دل می کند.برده هایی که درطول تاریخ  جنگیدند وندانستند برای کی وبرای چی.گاهی اشتباهات سیاست مداران خسارت های جبران ناپذیری به انسان ها وارد می کندوانسان های بی گنا ه زیادی رابه کام مرگ می کشاند.اینک جنگ دربین دوکشور مسلمان،که باسلاح های بیگانگان بد خواه به خاک وخون می غلطند.آیا نمی شد این جنگ اتفاق نیفتدوشاهد این همه ویرانی وکباب شدن قلب مادران خود نباشیم.الآن که دراین جانشسته ام نمی توانم بگویم که بزرگان اگر می خواستند می توانستند ازاین جنگ خانمان سوزپیشگیری کنند ولی درآینده مورخان باچشمی باز درمورد آن خاهند نوشت.

  آفتاب می رفت که خود رادرپشت نیروهای عراقی ازدیده پنهان کند.آری آفتاب خاطره های زیادی ازسرگذشت غم انگیز بشر برروی این کره ی خاکی دارد.کودکان مظلومی رادیده که برخون خودخفته اند.زنان بی نوایی رادیده که ازخانه وکاشانه خود رانده شده اند.بارها وبارها پیکر های پاره پاره ی بشر رادرمیدان های جنگ دیده ؛خیره خیره براین کارهای بیهوده ی آن هانگریسته وشاهد پوسیده شدن وخاک شدنشان بوده است.اکنون می رود تا آن چه راامروز دیده ،نادیده انگارد.ای آفتاب چه می شود یک روز زبان به سخن بگشایی ودیده هایت رابرزبان آوری. به راستی که توبهترین مورخی ؛اگر چیزی بگویی .عجب صبر وتحملی داری.

      غرق درافکار خورم بودم ،ناگهان صدایم کردند.چند نفر پشت سر هم دادزدند :علی اکبر ملایجردی....علی اکبر ملایجردی...به طرف کانال دویدم، دیدکه یک گردهبان لشکر 77 کاغذی دردست دارد به ترکی گفت:

-        ملایجردی سَنَی(ملایجردی  شما هستین).

-        بله

-        منم میمری دَنَم(من هم ازمیمری هستم)

اتیکتش راخاندم ،بله گروهبان وظیفه میمری بود.(بعد ها فامیلش راحجتی گذاشت .برادرمرحوم مهندس حجتی رییس راه آهن ناحیه ی خراسان درزمان آقای خاتمی وفرهنگی بود.)گفتم:

-        آقای میمری تابه حال ندیمت.

-        من مرخصی بودم همین امروز رسیدم.

پاس بخش بود ونگهبان های آن شب راراست وریس می کرد.گفت:

-        شب کجا هستی که برای نگهبانی بیدارت کنیم

-        درهمین کانال کنار بچه های دسته ی خودمونیم.

هرروز نیروهای جدیدی به لشکر 77 ملحق می شدند.روز بعد سربازی ازتبریز آمده بود.لهجه ی غلیظ ترکی تبریزی داشت .ناراحت بود که هیچ ترکی درآن جا وجود ندارد.من ناگهان بااو چند کلمه ترکی صحبت کردم .صورتش مثل آفتاب درخشید.گفت:

-        سَن توک سَن.

-        بله من تورکم.

ازخوشحالی درپوست خودش نمی گنجید.

آن روز درسنگر های عراقی گشتم تاچیزی برای خاندن پیداکنم.تعدادی مجله ی عراقی پیدا کردم.همه به عربی بودند .می توانستم شکسته بسته معنی آن هارا بفهمم.

چند شب پی درپی بود که هرجا خابمان می برد می افتادیم.لباس ها پر خاک شده ،شوره بسته بودند.بولیز خاکی ام رادرآوردم انداختم وازسنگر های عراقی یک بولیز نو پیداکردم وپوشیدم.آن روز به فکر یافتن سنگر افتادیم.چون درآن چند روزکفش هایمان راازپادرنیاورده بودیم.ودست کم روی یک پتوی نرم ننسشته بودیم.سنگری ازان عراقی پیداکردیم مرده ای توش نبود. تمیزش کردیم .من ،آقای علی مردانی ، یک جنا ب سروان وظیفه ودوسرباز دیگر ازتهران برای اولین بار کفش هایمان را ازپا درآوردیم.

   جناب سروان آدم مؤمنی بود ومدرک لیسانس داشت وازبجنورد بود.رو به من کرد وگفت :

-        چه جوری رزمنده ،بدکه نیستی.

-        نه جنا ب مگه قراربود بد باشم.

-        غلط بکنم.شما هیچ وقت خسته نمی شید.

-        شما لطف داری جناب سروان.

بعد ازظهر فرمان آماده باش دادند.چون قراربود ایرانی ها از محور دست چپ ما وارد عمل شوند.

  غروب که شد توپخانه عراق شروع به شلیک کرد.موشک های سرخ کاتیوشادرتمام طول خط دشمن ازجنوب تا شمال  به هوا بلند شد.سپس صداهای پی درپی شلیک :دُم دُم دُم .....گوش ها یمان رانواخت.همه ی بچه ها خود رابه کانال کشیده بودند.بااین که گوش هایمان راپرازپنبه کرده بودیم .بازهم انگشتانمان رادرگوشمان کردیم.آمدن موشک هارادرآسمان دنبال می کردیم موشک ها زوزه کشان به طرف ما می آمدند.ازصدایشان معلوم بود که به کجا می خورند.بله رسیدند.تمام خط مثل روز روشن شد.زمین می لرزید.صدای گریه وزاری بچه ها وکمک خاستنشان ازهمه جا بلند شد:

-        امدادگر رررر کجایی.

-        آخ خ خ سوختم

-        یاامام زماااااان یاحسین ن ن ن

شلیک وانفجار بی امان توپخانه عراق نفس همه رابریده بود.کسی جرأت نمی کردسرش راازکانال بیرون بیاورد.ناگهان بویی درتاریکی شب پیچید.یکی فریاد زد :

-        شیمیایی زده اند.یه دسمال خیس کنید جلو دهنتان بگیرید.

شیمیایی اثر خودش را کرد همه مان خس خس می کردیم.دستمالی خیس کردیم وجلو دهانمان گرفتیم.دراین گیرودار آقای چَرَوی دستشویی اش گرفته بود.داخل کانال قوطی کمپوت مصرف شده ای پیداکرد وخودش راخلاص کرد وقوطی را بیرون پرت کرد .قمقمه ام رادادم تاخودش را پاک کند.درسمت راست ما درگیری خیلی شدید بود.تیرهای مستقیم سرخ درست مثل دو نخ تاوپوددرهم فرومی رفت.گویی پارچه ای طلایی برفضای آن شب سیاه گرفته بودند.باخود گفتم امشب هیچ کس ازاین مخمصه جان سالم بدر نمی برد.آن شب کسی تاصبح نخابید وفریاد زخمی ها فضاراپرکرده بود.( وقتی بعد ها محمودرادیدم اوگفت که آن شب گردان آن ها واردعمل شده بوده است)





نوع مطلب : خاطره های جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 04:15 ب.ظ
Thanks for finally talking about >گَه گِدگ جُوِینه - درعملیات رمضان چه گذشت(3) <Liked it!
یکشنبه 27 فروردین 1396 07:30 ق.ظ
Good response in return of this question with real arguments and describing all about that.
دوشنبه 26 اسفند 1392 11:41 ب.ظ
مابه امسال شماافتخارمیکنیم وخود رامدیون شمامردان خدایی میدانیم خاطرات خیلی جالبی نوشتین آقای ملایجردی
علی اکبر ملایجردیازلطف شما ممنون.رسالت جوانان امروزبلاترازجوانان دیروزاست.
یکشنبه 18 اسفند 1392 01:45 ب.ظ
سلام وبلاگ قشنگی دارید .اگه امکانش هست به وبلاگ تنهایی که در مورد حضرت مهدی است .یه نظر بدید .با تشکر ملایجردی
پنجشنبه 15 اسفند 1392 09:01 ب.ظ
سلام. عمو استفاده کردیم جالب بود قربانت یاسر
علی اکبر ملایجردیThank you
پنجشنبه 17 بهمن 1392 08:05 ق.ظ
دمت گرم من هم سربازی تولشکر77 گردان 110گروهان ارکان وگروهبان وظیفه بودم جنابعالی تو کدام یگان بودید ممنون
علی اکبر ملایجردیمنم درگردان ۱۱۰ بودم ولی اسم فرمانده هاش یادم نیست ازروبروی ایستگاه حسینیه حمله کردیم.بسیجی وجزو تک تیراندازها بودیم .چون بنده کم آن جا بودن اسم قرارگاه ها دقیقاْ یادم نیست شما هم مرحمت کنید بنویسید تا بیشتر استفاده گنیم
چهارشنبه 16 بهمن 1392 01:33 ب.ظ
salam ali bod
پنجشنبه 10 بهمن 1392 11:07 ب.ظ
متن جالبی بود.اما چندتا نکته داشت!!!
1-معنی این جمله رو نفهمیدم:اون فلانی ناکس شانس آورد که زخمی شد؛رفت بیمارستان با پرستارها حال میکنه
2-این محمود حجتی(میمری)کیه؟ بین برادران حجتی محمود هست؟
3-اینو هم توضیح بدین"چون در آن چند روز کفض هایمان را از پا درنیاورده بودیم"پس تکلیف نمازاتون چی میشد؟

با سپاس.
علی اکبر ملایجردیسلام رحیم آقا:
۱)اون سربازایی که این حرفرو می زدن جزو اخراجی ها بودن وجزو معراجی ها نبودن .به همین دلیل اوناروببخشید ازهردلی راهی به خدا هست.
۲)نگفتم آقای میمری اسمش محمود است.اگر درنقاب تشریف دارید .ایشان داماد بزرگ آقای معراجی هستند.
۳)برطبق قوانین حاجی گرینف می شود جایی که آب کم است تیمم کرد «مادرون رابنگریم وحال را/مابرون راننگریم وقال را
شنبه 5 بهمن 1392 05:52 ب.ظ
سلام واقعا وبلاگت خیلی قشنگه من که اومدم اگه منت روی سرما بزاری بیا توی سایت ما همیشه بروز هست
یک نظر هم بده بدونم که اومدی
http://beroozweblog.mihanblog.com
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :