تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - بگذارتابگریم (let me cry) فصل دوم -قسمت دوم(خاطرات نبرد والفجر 3)
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی

آدینه علی دو سال ازمن بزرگتر بودو مصیب یک سال ازمن کوچک تر.همسایه ی دیوار به دیوارما ازطرف شمال بودند.پنج برادر بودند ودوخاهر.خاهر بزرگش زهرا با لطف علی ،پسر عمه اش ازدواج کردوخاهر دیگرش آقابانو بادیورخش.برادربزرگشان بابارضا دوزن داشت ودرپی کسب روزی حلال بود.غلام باارتش به سربازی رفته بود وآدینه علی هم مشمول سپاه شده بود ،ازآموزش برگشته آماده ی اعزام بود.برادر کوچکشان حسین بود.کلاس دوم بودم که پدرشان راازدست دادند. همه ی بچه های محل به مدرسه می رفتند به جز مصیب.مصیب درمحل تنها می ماند وکسی راپیدانمی کرد که بازی کند .همیشه منتظر برروی گنبد کاهدان مامی نشست تاما برگردیم.همین که مارامی دید برق شادی درچشمانش می درخشید ودادمی زد :

-       اکبرررر دوتاتیشله دارم

هرروزکه به تعداد تیشله هایش که اضافه می کردروزدیگر دادمی زد:

-       اکبر سه تا تیشله دارم.

بعد ازظهرها باهم تیشله بازی می کردیم.اردی بهشت بود .بامصیب دعوا کرده بودیم واوهم ازلج به تنورمان ریده بود.خاهرم به مادرش گفته بود .مادرش باصدای بلند نفرین می کرد:

-       الهی کاکلت روی آب برقصه .تنور جای ریدن است.اون جا نون می پزن ،پدرسگ.الهی که روزی زهرمارت بشه ننه جون ،....

یک روز ماشینی جلودرخانه شان ایستاد.پدرش راازمشهد آوردند.زیر بغل هایش راگرفتند وبه خانه آوردند.دکتر ها جوابش کرده بودن.

مصیب راحت بود هروقت دلش می خاست تنبانی به پا می کرد وهروقت می خاست باکون برهنه درکوچه ها بازی می مرد.آن روزمن وحجی ومصیب مشغول بازی بودیم.بعد ازظهر بود.ناگهان صدای ناله ای ازخانه شان بلند شد:

-       خداخدا چه خاکی به سرم کنم خدا.

زود بالای دیوار جستیم .هیکس خانشان نبود.مادرش ازبیرون آمده بود،دیده بود که باباش مرده است.مادرش داد می زد:

-       یه دقیقه تاآسیاب رفتم،تا آرد بیارم ،خدایا صبر نکردی که برگردم زندش ببینم.

مصیب که دیدپدرش مرده شروع به گریستن کرد.مادرش گفت :

-       بروبه خاهرت زهرا بگوبیاد تاببینم چه خاکی به سرم بریزم.

مصیب درحالی که می گریست جلو افتاد ومن وحجی هم دنبالش .ازپشت بام مار ردشدیم وبه پشت بام خواهرش رسیدیم .آدینه علی بایک توبره علف برپشت ازداخل کوچه نمایان شد.به مصیب گفت :

-       چرا گریه می کنی کی زده ؟

-       بابامرده .

-       چی شده

چون مصیب به حالت گریه صحبت می کرد حرف هایش نامفهوم بود من گفتم :

-       بابات مرده

آدینه علی گریه سرداد وسریع ازپشت بام خودرابه خانه رساند.وقتی برگشتیم مردم جمع شده بودند.جسد پدرش رابیرون آوردند.وبه طرف قبله دراز کردند.

  دونفر آمدند،درحیاط ماراازپاشنه گرد درآوردند.بردند درکنار چاه آب گذاشتند .جسدراروی آن خابانیدند.لباس هایش راکندند وشروع  شستن کردند.

  صدای گریه محل راپرکرده بود.همه به تماشاآمده بودند.خاهر حجی می گفت :

- من همین نیم ساعت پیش رفتم خونشون یه نون قرض کنم .هرچی همسایه همسایه کردم دیدم کسی جواب نمیده،داخل اتاق شدم دیدم محمد همسایه درکنج خانه ایستاده .گفتم شهربانو همسایه کجااست گفت نمی دونم .به گمانم که همون وقت عزرائیل دنبالش بوده.

     ترس واندوه همه جارافراگرفته بود.میت شسته شد.چند نفر تابوت راارقبرستان آوردند.میت راداخل لحافی پیچیدندوداخل تابوت گذاشتند .یکی گفت :

-       لااله الاالله وخاست که تابوت رابردارد.

گفتند :

هنوز دوتاازبچه هاش بابارضا وغلام نیامده اند.بابا رضا که به علت قتل دررانندگی تراکتور درزندان بود.غلام هم چوپان بود.تابوت رامی خاستند ازدرحیاط بیرون ببرند که یکی بادوچرخا غلام راآورد .غلام خودرادردوچرخه پایین انداخت:

-       آخ باباجان ،چراصبر نکردی که من بیام.

تابوت راحرکت دادندوهمه ی اهل بیت ومردم به دنبال تابوت به طرف قبرستان حرکت کردند.

  مرده راکه دفن کردند تاچند روز درخانه شان صدای گریه وقرآن بلند بود.ازآن به بعد آدینه علی مدرسه راول کردودنبال بره چرانی رفت.همه یتیم شدند.برادر بزرگشان بابا رضا درزندان بود.غلام سیزده چهارده سال داشت وبرای آقافریدون چوپانی می کرد.آدینه علی بره های مردم رابه چرامی بردتا سر سه ماه مزدش رابگیرد.مصیب وبرادر کوچکش حسین درکوچه ها ول بودند.بچه های ملایجرد هنگام دعوا مراعات بچه های یتیم رامی کردندوآن ها رانمی زدند.ازاین به بعد مصیب هم ازشرکتک های ما راحت شد.

  مصیب یک سال به مدرسه آمد ولی هنگام  امتحانات خرداد مدرسه رارها کرد ،هرکارکردم حداقل بیاید وامتحان هایش رابدهد ،نیامدوبی سواد ماند.





نوع مطلب : خاطره های جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 5 تیر 1396 03:25 ق.ظ
My brother suggested I would possibly like this blog.
He was once totally right. This put up actually made my day.
You can not consider simply how a lot time I had spent for this information! Thanks!
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 10:08 ب.ظ
Normally I don't read article on blogs, however I would like to say
that this write-up very forced me to check out and do it!
Your writing style has been amazed me. Thank you, very nice post.
جمعه 1 اردیبهشت 1396 02:11 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this
weblog's content all the time along with a mug of coffee.
یکشنبه 18 اسفند 1392 01:03 ق.ظ
من احساس بیگانگی با این طرز نوشتن نکردم! نمیدونم منظور از تحت تاثیر دستور زبان ترکی , دقیقا یعنی چی؟! اتفاقا یجورایی هم حسی ایجادم میکنه اینجور نوشتن!آدم میتونی تو ذهنش فضا سازی کنه. فرض کنین یک فیلم تاریخی رو با زبان فارسی حال بسازن.. خب معلومه که تاثیرش کم تره و حس اون زمان رو به ادم منتقل نمیکنه! حالا چون تو اون زمان و تو ملایجرد مردم ترکی صحبت میکردن, استاد ملایجردی هم با یک تم(theme( از همون فرهنگ نوشتن.. ضمنا ایشون تو بچگی فارسی هم بلد نبودن وقصه ی فارسی یاد گرفتن رو هم نوشتن... حتی خاطرات اون زمان رو هم به فارسی نوشتن. نظر من اینه که کسی که میاد این خاطرات رو بنویسه,باید خودش تو بطن خاطرات باشه.. که استاد ملایجردی هستن...حالا برداشت خوانندگان فرق میکنه و برداشت شما هم محترمه..
من فارسم اما زیاد احساس بیگانگی با این خاطرات نکردم.ببخشید زیاد شد.
شنبه 17 اسفند 1392 03:56 ب.ظ
خاطرات شیرین و تلخی با صداقت بازگویی شده اند اما جملات فارسی نیستند! به شدت تحت تاثیر دستور و زبان و کلمات ترکی هستند! فکر نمی کنید کمی فارسی تر بنویسید؟ شاید این جا هم بتوانید نگارش فارسی را به شاگردان خود بیاموزید استاد گرانقدر
علی اکبر ملایجردیازراهنمایی شما دوست واستاد عزیز متشکرم.درست است که رشته مان زبان فارسی است ولی آن چنان که باید به زبان فارسی مسلط نیستیم.درثانی باید عرض کنم که چون وقت کافی نیست،به نوشتن دقت نمی کنم .قول می دهم که دراصل نسخه که بعداً ویراستاری خاهم کرد،تاحدی بتوانم اشتباهات رااصلاح نمایم .ازاین که شطحیات بنده رامطالعه می کنی بی نهایت متشکرم.خوشحال می شوم اگر درمواردی باذکر مثال بنده راراهنمایی کنی ،چون می دانم که شم داستان نویسی حضرت عالی ازهمه ی مابالاتر است.خداحظتان کناد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :