تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - بگذارتابگریم (let me cry) فصل سوم -قسمت دوم
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی

قطار ناله ای ازسر درد همراه بادودی غلیظ  برآوردوراه تهران رادرپیش گرفت.دشت هارامی شکافت وکوه هاراپشت سر می گذاشت وپیش می رفت.ساعت شش بعدازظهربه ایستگاه نقاب رسید.تعدادی زن ومرد ازشمس آباد برای خداحافظی به ایستگاه آمده بودند.بچه ها پایین رفتند وبااقوامشان برای آخرین بارخداحافظی کردند.اذان صبح روز بعد درایستگاه راه آهن تهران بودیم.صبح روز هفتم تیر ماراآزاد گذاشتند .هرکس به جایی می رفت.علی نقابی ازمن پرسید :

-       کجا می خای بری؟

-        بیمارستان شریعتی.

-        برای چی اونجا.

-       علی رضا اونجا بستریه.

-        منم باهات میام،باعلی رضا که پارسال جبهه بودیم ،پسر خیلی خوبی بود دینش به گردنمه.

علی نقابی درمدرسه یک سال ازمن عقب تربود.من سوم دبیرستان بودم.سال 61 وقتی عملیات رمضان تمام شد.با عده ای ازبچه های شمس آباد وملایجرد که علی رضا هم آن جابود ،به جبهه آمده بودند.باعلی نقابی  ازدوره ی راهنمایی آشنایی داشتم.این آشنایی درپاییز سال 61 که باهم به جبهه(سومار ونفت شهر) رفتیم،تبدیل به دوستی شد.

  خط واحد سوارشدیم وبه طرف بیمارستان شریعتی رفتیم.بیمارستان شلوغ بود .به اطلاعات رفتیم ونشانی علی رضا راپرسیدیم .به بخش مغز واعصاب رفتیم .جلواتاقی اسم هاراخاندیم .علی رضا جعفری هم آن جابود .دراتاق کسی نبود .پرس وجو کردیم،به فیزیوتراپی برده بودند.درفیزیو تراپی بچه های زیادی ب را به دستگاه ها بسته بودند وورزش می داند .هرچه نگاه کردیم علی رضایی درکارنبود .به پرستارگفتم :

-       خانم علی رضا جعفری که ای جا نیست .

-       چه کارشی ؟

-       دامادمونه .

-        پس چه جور نمی شناسی،اونه.

علی رضا خیلی لاغرشده بود.کله اش درست به اندازه ی کله ی یگ گربه شده بود.صورتش کج شده بود.نمی توانست راه برود.زیر بغل هایش راگرفتیم وازفیزیو تراپی بیرون آوردیم .ترکش به سمت راست کله اش خورده بود وسمت چپ راکاملاًارحرکت انداخته بود.

 علی رضاراازبچگی وازدوران ابتدایی می شناختم.گاهی باهم هم بازی می شدیم .یک سال ازمن جلوتربود.یک باردرمدرسه باقلوا خریده بود وبااشتها می خورد،که معاون آمد گفت:

-       تومگه کلاس پنجم نیستی چرا پس بیرونی؟

اوهم باقلواهایش رابه من داد ورفت ومن هم باقلواهایش رانوش جان کردم.

  ازکلاس پنجم درس راول کرد ودنبال کاررفت.همیشه برای کارگری به ورامین می رفت.دوخاهر وسه برادربودند.برادربزرگش محمد رضا بود که بهاو شاپور می گفتند وهمیشه دراسفراین کشتی می گرفت وازپهلوان ها ی ملایجردبود.علی رضاهم بدن قدرتمندی داشت.ودرکشتی همه ی هم سن وسالهای خودرا می زد.اولین بار بابرادرم حسن ،آدینه علی وحسن خلیفه درزمستان سال 60 به جبهه رفتند.درزمستان سال 61 به خاستگاری خاهرم زهرا آمد.من درجبهه بودم که عقدکرده بودند.من که ازجبهه آمدم ،اوبرای سومین باربه جبهه رفت.ودرعملیات والفجر مقدماتی به این روز افتاد.کسی به زنده ماندنش امید نداشت.

  ازدیدن من وعلی خیلی خوشحال شده بود ومی خندید.ازعملیات برایمان برایمان صحبت می کرد.گفتم :

-       خالق پرتان چی شد؟

-       زخمی شده بود ،نمی تونست راه بره ،سه تایی یک جابودیم عراقیا به شدت می زدند.به ما گفت شما برید اگه بخاهید منو باخودتون برید .عراقیا هرسه تامونو می زنن.من  می مونم یااسیر میشم یاکشته می شم.من وعباس اومدیم.بارش تیروخمپاره خیلی شدید بود.همه جا ازکشته پشته درست شده بود .عباس زخمی شد ولی زخمش عمیق نبود .من زیر بغلشو گرفتم.می آمدیم.یه هودیدم دنیا دور سرم می چرخد وبیهوش شدم.دراین جا به هوش اومدم .چند هفته ای نمی تونستم صحبت کنم.بعداً زبان بازکردم وتونستم آدرس بدم که به خانواده ام خبر بدن.

حدود دوساعتی پیش علی رضا ماندیم وخداحافظی کردیم.قطار نزدیک غروب به طرف اهواز راه افتاد.شب به شوخی وخنده گذشت.وقطار راه پرپیچ وخم کوه های زاگرس رافریادزنان پشت سر می گذاشت.صدایش داخل تونل ها می پیچید.

  صبح که بلند شدیم .دردشت صاف وهموار خوزستان بودیم وقطار دشت را می شکافت و ایستگاه هارایکی پس ازدیگری پشت سر می گذاشت.بچه های عرب پیش قطار می آمدندوکمک می خاستند.





نوع مطلب : خاطره های جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1397 09:46 ق.ظ
Having read this I thought it was very enlightening. I appreciate you taking the time and energy
to put this informative article together. I once again find
myself personally spending way too much time both reading
and posting comments. But so what, it was still worthwhile!
شنبه 18 شهریور 1396 08:49 ق.ظ
Marvelous, what a website it is! This blog presents valuable information to
us, keep it up.
جمعه 16 اسفند 1392 07:55 ب.ظ
سلام عزیزم .وبلاگ خیلی زیبایی داری بخصوص این پستت که عالی بود .یه پیشنهاد واسه دوست گلم دارم .راستش من یه گروه تازگی ها راه انداختم در مورد استخدامه که جدیدترین اخبار استخدامی رو به گروه میفرستم .اگه شما هم از این ایمیل ها میخواهی دریافت کنی پیشنهاد میکنم بیا عضو شو .گروهم کاملا سالمه و الان 2000 عضو داره .چون روزی فقط یه ایمیل میفرستم که مزاحمت نداشته باشه واسه کسی .ضمنا تبلیغ هم اصلا ارسال نمیشه به گروه چون کار درستی نیست! .برای عضویت به وبم بیا .همه چی رو توضیح دادم اونجا .اینم لینک http://www.estekhdamiha.com/khabarname
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :