تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - عبدل گفت: اکبرسَنَی (اکبر توهستی) (جزیره ی مجنون)
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی



نشسته بنده - پاروبه دست دکتر اسماعیل ملایجردی درواحد اطلاعات لشگر 5 نصر





آقای کهنه ای - بنده - نیرویی ازمشهد


 درپاییز سال 66من وآقای دکتر اسماعیل درجزیره ی مجنون ،درمحور شهید شجیعی،درواحد

اطلاعات عملیات لشکر 5نصر به عنوان بسیجی مشغول خدمت


بودیم.دوعدددکل داشتیم  که هرروز دونفر بالای آن هامی رفتیم وهمه ی تحرکات عراقی هاراازسیر تاپیازازپشت دوربین یادداشت می کردیم وشب هنگام می نشستیم وحرکات رابررسی می کردیم واگر تحرکات، مشکوک به نظر می رسید به خط مقدم اطلاع می دادیم تا آماده باش بدهند.واگر کارخیلی جدی بود خودمان یک عدددوربین مادون قرمز برمی داشتیم وبه خط مقدم وکانال می رفتیم وتاصبح شخصاًخط راکنترل می کردیم.جلوترازکانال «کاسه »نام داشت.همیشه بچه های اطلاعات ازحمله ی ناموفق خودشان به کاسه وازبین رفتن تعدادزیادی ازنفرات اطلاعات عملیات برایمان می گفتندوگاهی به یاد آن هامی گریستند.عکس های همه ی آن هایی راکه درکاسه شهید شده بودند.داخل سنگر زده بودند.انسان هایی بسیارنورانی بودندوانگار که ازاین دنیانبودند.حتا عکس هایشان آدم راتحت تأثیر می گذاشت.به خاطر همین خسارتی که بچه های اطلاعات درکاسه دیده بودند.درکانال بسیار سخت گیری می شد .کانال تقریباً صد متر می شد که درامتداد یک خاکریز به سمت عراق کنده بودند.دقیقاً نیروهای ایرانی باعراق درآن جا شاخ به شاخ بودندوهرروز به هم چنگ ودندان نشان می دادند.

   اکثر شب ها به خط می رفتیم.آن شب باران زیادی باریده بود.چون برای جلوگیری ازگردوخاک راه های مواصلاتی راروغن سیا می پاشیدندورارفتن به سختی امکان داشت .ازهرچند قدم پاهایمان سرمی خورد ومحکم باباسن به زمین می خوردیم.درپشت خط که می رفتیم.هی پشت سرهم ایست می دادندومامجبوربودیم که رمز شب بگوییم.سرانجام به سنگر فرماندهی رفتیم. گردان ها همه جابجا شده بودند واین ها همه تازه به پشت آن خط آمده بودند .فرمانده گردان ،خیلی مشکوک باماحرف می زد.بااین که رمزشب وهمه لوازم تشخیص هویت رانشانش می دادیم بازهم مردد بود وقتی یک ساعت نشستیم وصحبت کردیم ،گفت:

 ـ توازطرفای سبزوارنیستی.

 ـ چرا.جوینیم

ـ داداش حسن پاسدارنیستی.

ـ بله هستم ،ازکجا میشناسیش:

ـ درمزداوند مربی بودیم ،درست قیافت وصدات مثل خودشه.

وقتی که شناس ازکاردرآمدیم برگه ی عبور دادتابه کانال برویم ویکی ازبچه هارا هم همراهمان فرستاد تا رمز شب مخصوص کانال را درراه به ماتلقین کند.ولی بازهم احتمال می دادم که اورابرای محکم کاری فرستاد .هنوز باورنکرده بود که برادر حسن پاسدار هستم.سرانجام به کانال رسیدیم زمین لغزنده وهوابسیار تاریک بود.جلو کانال دژبانی کانال جلومان راگرفت:

ـ وایستین آقا ،کجا؟

  منظورمان راگفتیم .

ـ برگه ی عبورتونوبدین.

  دادیم.یکی ازآخر سنگر گفت :

  ـ کارتای شناساییشونوهم نیگه کن.

  شناختم صدا، صدای عبدل(اکبر شکیبا ازملایجرد)بود.

 همین که کارتم رانگاه کرد گفت:

 ـ اکبر سَنَی (اکبر تویی)

 همه شان بچه های جوین بودند.چون شب دیر شده بود بلافاصله به سنگر کمین رفتیم وکارمان راشروع کردیم .تاسپیده ی صبح همه ی اشباح رابادقت پاییدیم تامبادا عراقی فکر احمقانه ای به سرشان بزند.

  چون هواروشن شد بساطمان راجمع کردیم وپیش عبدل ودیگر بچه هارفتیم.تادقیقاً بدانیم چه کسانی ازبچه های جوین درخط حضوردارند.عبدل اطلاعات کامل رابه ماداد.وماجرای شهادت عبد الحمید نقابی را کاملاً برایمان تعریف کرد:

   ـ درسنگر کمین زخمی شد.کسی نبود که زخمش راببندد.دشمن به شدت می کوبید ونمی توانستیم اوراازکانال بیرون ببریم.سرانجام وقتی داشتیم می بردیم.ازبس که خون ازبدنش رفته بود درهمین پیچ مایلرنفسش ایستاد...

  عبدالحمید نقابی راازبچگیش می شناختم.وقتی که درباشگاه کشتی بودیم باعلاقه به باشگاه می آمد ودرآن دوره ماکلاس دوم و سوم دبیرستان بودیم ولی اوکوچک بود.پسری بسیار زیبا وپرتحرک بود.ازآن سال ها دقیقاً پنج سالی گذشته بود.وقتی درمهر ماه درپادگان شهید برونسی همراه بابچه های جوین اورادیدم ،گفت:

- به نظر میاد که اکبرآقامنو نمی شناسه.

- خوبم می شناسم پهلوان ،من هیچ وقت توروفراموش نمی کنم،آقاعبدالحمیدهنوز بدنم خیس عرق باشگاه است.

 وازآن جا ازهم جداشدیم .مارابرای آموزش اطلاعات عملیات به پایگاه دیگری بردند.وبعداز یک ماه دیگرحال می شنوم که این جا دردوقدمی من ازدنیا رفته است .کاش می بودم وهرکاری می توانستم برایش می کردم .باز آن چهره ی زیبایش درنظرم مجسم شد.واشک درچشمانم حلقه زد.کاش می بودم وکاش می بودم.به عبدل سپردیم که مواظب بچه ها باشد چون هرچه باشد عبدل گرگ باران دیده ،وازهمه ما بیشتر جبهه ها بود.پشت خاک ریز راگرفتیم وبا دلی گرفته به راه افتادیم تا به مقر مان برگردیم .درراه آقای اکبر شمس آبادی(شهید)(فکر می کنم عکسی که آقای حاج محمد علی درنسیم جوین گذاشته عکس هین شهید است ونمی دانم درهمین جزیره ی مجنون شهید شد یادرعملیاتی دیگر)رادیدیم که دربالای خاکریز نگهبانی می داد .پسری بسیارساده وبی غل وغشی بود.احوال پرسی کردیم وسپس راهمان را پیش گرفتیم.وبادلی پرازدرد،برگشتیم.

    کجایی ای شهیدان خدایی        بلاجویان دشت کربلایی

    کجایید ای زجان وجارهیده      بداده وام داران را رهایی...





نوع مطلب : خاطره های جنگ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 09:54 ق.ظ
Hi would you mind letting me know which web host you're utilizing?
I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I must say this blog loads a lot faster then most.
Can you recommend a good internet hosting provider at a fair price?
Many thanks, I appreciate it!
سه شنبه 30 آبان 1396 06:27 ب.ظ
سلام عزیزم، آیا شما واقعا به طور منظم از این صفحه وب بازدید میکنید، اگر چنین است پس مطمئنا دانش خوبی خواهید گرفت.
یکشنبه 4 تیر 1396 11:42 ب.ظ
Loving the information on this internet site, you have done great job on the content.
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 04:44 ب.ظ
Pretty nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted
to say that I have really enjoyed browsing your blog posts.
In any case I will be subscribing to your feed and
I hope you write again very soon!
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:39 ب.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your web site and in accession capital to assert that I get in fact enjoyed account
your blog posts. Anyway I'll be subscribing to your feeds and even I achievement you access consistently rapidly.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:31 ب.ظ
Excellent goods from you, man. I've be mindful your stuff prior to and you're just extremely great.
I really like what you've bought here, really like what you are saying
and the way in which during which you assert it. You are making it enjoyable and
you still care for to stay it wise. I can't wait to learn much more from you.
That is really a great site.
سه شنبه 12 فروردین 1393 11:09 ب.ظ
سلام تبریک درم وبلاگ جالبی بود ساقول جوین
علی اکبر ملایجردیباش وورماقی نَن ممنونم.عمری چوخ اوسون
سه شنبه 12 فروردین 1393 11:07 ب.ظ
سلام تبریک درم وبلاگ جالبی بود ساقول جوین
پنجشنبه 29 اسفند 1392 07:45 ق.ظ
سلام
ئنی ایلی بوتون حورمتلی ائللره و سیزه موبارک اولسون دئییرم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :