تبلیغات
گَه گِدگ جُوِینه - ای بسا هندو وترک هم زبان(وقتی که منظومه ی حیدر بابارابرای دانش آموزان خاندم)
 
گَه گِدگ جُوِینه
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : علی اکبر ملایجردی

وقتی به درس دوم ادبیات کلاس دوم دبیرستان  رسیدیم.شهریار رابه دانش آموزان معرفی کردم .شعر زیبای «علی ای همای رحمت»رابرایشان خاندم وتکرار کردیم ، توضیح دادم وبا شعر«درسایه سار نخل ولایت» مقایسه کردیم .گفتم تایکی ازدانش آموزان منظومه ی حیدر باباراجلسه ی آینده بیاورد تابرایشان بخانم .آقای سروش برهانی که پدرش شیروانی بود جلسه ی آینده کتاب راآورد.بچه ها متحیر بودند که چگونه یک شهر ترکی رابفهمند.چون همه فارس بودند وچند نفری والدین ترک داشتند.ومن مانده بودم که چگونه این شعررا به دانش آموزان تفهیم کنم .

  همین که وارد کلاس شدم همه آماده وساکت بودند.سروش ازجایش باند شد ومنظومه حیدر بابا راآوردومن شروع کردم:

 حیدر بابا ایلدریملارشاخاندا

سللر سولار شاققیلیوب آخاندا

قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه

  هربندی راکه می خاندم مضمونش رابرای دانش آموزان می گفتم .بچه ها ساکت وساکت بودند حتا صدای نفسان هم درنمی آمد.یک زنگ راتماماً به توضیح وتفسیر حیدر بابا اختصاص دادم.

 وقتی کلاس تمام شد احساس کردم بنده ودانش آموزا ن شرابی آرام بخش سرکشیده ایم ،ازخود بی خود شده بودیم.

   یک روز دانش آموزی مراناراحت کرد ویک کشیده به او زدم.خیلی ناراحت بودم.بعد ازظهر درکلاسی درس می دادم .دیدم یک نفر دم درکلاس خیره خیره به من نگاه می کند .گفتم نکند پدر همان دانش آموز کتک خورده است که پدرش آمده دادوقال راه بیندازد.

   بادستش اشاره کرد که کارم دارد .من دودل ازکلاس بیرون رفتم .چون نزدیک شدم ناگهان سرم رادرآغوش گرفت وپیشانیم رابوسیدوگفت:

 شما بااین بچه ها چه کار می کنید که پسر من درخانه کتاب های شعررابرمی داردوبلند بلند می خاند ومی گوید که رشته ی ریاضی رارها می کند وبه رشته ی انسانی می رودتامثل شما بشود .بنده گفتم: تقصیر من نیست تقصیر شهریار است که من حیدر بابایش رابرای بچه های شما خاندم وتقصیر بچه های شماست که به فرهنگ وادبیات خود ازهر زبانی که باشد علاقمندند.

   یک روز آقای نیما امید فر دیوانی از ملک الشعرابه کلاس آورد که خاهر خود ملک الشعرا به مادربزرگش تقدیم کرده بود .گفت :آقای ملایجردی پدرم مشتاق است شماراببند .بنده هم گفتم:اتفاقاً بنده هم خیلی مشتاقم پدر دانش آموزی باادب ودرسخانی مثل شمارا زیارت کنم.

   یک روز صبح زود وارد سالن مدرسه که شدم ،یک نفر که قدش درست سه برابر من بود منتظر ایستاده بود.موهایش به صورت بافته ازپشت آویزان بود.جرأت نکردم نگاهش کتنم .دیدم نیما جلو دفتر ایستاده است .گفت :

-  آقا پدرم اومده .

- کجاست

- دم در، ندیدی؟

بله همان مردی که دقیقاً رستم زمانه بود ،پدرش بود .احوال پرسی کردیم .گفت: آقای ملایجردی پسرم خیلی شماراتعریف می کند.

گفتم :این ازلطف زیاد ایشان وحضرت عالی است که همچو پسر خوبی ونمونه ای راتربیت کرده اید ومن داشتن همچو پسری رابه حضرت عالی تبریک میگم.

  هیکل قدرتمند او خیلی مرا متحیر کرد .بعد ها ازنیما درمورد پدرش پرسیدم گفت که پدرش بنیان گذار کنگفوی ایران است .

    یک هفته پیش درسردر ورزشگاه حجاب تصویر هیکل تنومندش رادیدم که زیرش نوشته بود :تمرین کنگفو زیر نظر استاد امید فر.برای همیشه شاد ،موفق وپیروزباشند.





نوع مطلب : خاطرات زندگی روز مره، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 مرداد 1396 09:14 ب.ظ
Hola! I've been reading your blog for some time now
and finally got the courage to go ahead
and give you a shout out from Humble Tx! Just wanted to say keep up the excellent work!
سه شنبه 16 تیر 1394 01:24 ق.ظ
باعرض سلام وخسته نباشید.اقای ملاجردی من واقعا خوشحالم ااز این که با شما درس داشتم.ممنون
دوشنبه 16 تیر 1393 12:35 ق.ظ
سلام.بو آقا نیمانی باباسونو که آقا محمد اولسون من کاملا تانوردم.بیر با ادب و با فرهنگ کیشیده.هم یاخشو تنبور چالی و هم دیتار چالندن آدم حذ ایدی اونی چالماعون.ضمنا کاتا اوغلو تار ورنده
سه شنبه 3 تیر 1393 06:57 ب.ظ
جمعه 30 خرداد 1393 12:22 ب.ظ
همین برای یک عمر بس است اکبر جان موفق باشید.یاشا تمرتاش تخمو!
یکشنبه 25 خرداد 1393 07:38 ق.ظ
درود
بالخره پدر کتک خورده آمد یا نه؟
علی اکبر ملایجردینه جناب خسروی نیامد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :